Tuesday, August 23, 2011

Headwind


چه فرقی می کند

 رو به رویم باشی

وقتی باد، مخالف بوزد

انگشتان نگاهم

هیچ داستانی از موی تو

نخواهد بافت

Monday, August 15, 2011

Origami Crease

هی مؤنث ِ کاغذی
زمان مچالگی مان که گذشته است
دیگر چرا پشت دلم صفحه می گذاری؟
من از آنسوی تمام ورقهای تا خورده
من از سرزمین اُریگامی
از دشت کاغذهای باطله می آیم
بیا این بار با پای خودت
از تمام پاورقی هایم دست بکش
مرا ببین...
دیگر جلدی برایت ندارم
شیطان کاغذی
بی خود دستت را خیس نکن
این ورق قرار نیست برگردد
اصلاً برو شکایتم را
به تمام روزنامه فروشان دنیا ببر
فقط قول بده هیچ کوهی
از کاغذ های کاهی ام نسازی

__________________________________________________
پ.و
برای من ارگاسم همان اریگامیست، دستمال ِ رُژی
سفره دلم را بیش از این دستمالی نکن



Monday, July 18, 2011

Pure Whim-Wham

این روزها دلها زود به زود هوایی میشوند
زود هوا برشان می دارد که یک بام اند و دو هوا
کاش انقدر هواخواه ِ تلفظ هوا با هوس نبودیم
کاش کمی هم گاهی، هوای هوایمان را داشتیم
گاهی هوس هایمان را می گذاشتیم کمی هوا بخورد
بعد می رفتیم بی هواترین اتفاق ممکن را
برای تمام ِ هواداران ِ هوس جار می زدیم
که این بار بی هوا بی هوس
دلم هوایت را کرده است

Monday, July 04, 2011

Light Dancing

برایم برقص شاهزاده شهر ریتم های فراکتالی
من اینجا منتظرم
من اینجا با یک لیوان آب پاپایا نشستم توماسینای عزیزم
اصلاً قرارمان هر شب دوشنبه این باشد
که اتفاقی دستت را بگیرم
ببرمت کافه پایین خیابان
تا برایم برقصی
و بعد خودت را ول کنی توی بغلم
فقط اجازه بده وضو بگیرم
وضوءٌ علی وضوء، نورٌ علی نور
راستی نگفته بودی نورها هم می رقصند

Wednesday, June 29, 2011

Smell Of Purity

دستانم را که می بویی احساس می کنم داری بویی از آدمیت می بری
فقط یادت باشد
لامسه هم حرمت دارد

مثل نان
مثل همان که مدام روی زخمم می ریزی
حالا بیا برایت قصه ای از بوی بابونه بگویم
دیگر گریه بس است
باور کن زخمهای دستم جای خار بابونه است
و اشکهایت می سوزاندش
بانوی بارانی ام


Saturday, March 19, 2011

city lights

من هنوز هم با خودم با همین آغوش ِ ساده
با همین دستان ِ گرم سخن می گویم
می گویم
بیا یک بار هم شده دهان دستهایمان را بگشاییم
و دل به لمس ِ ساده ی همان که نامش بوسه است بسپاریم
این بار که چشمانت را بستی
دستهایم را به خاطر بیاور
و بدان من هنوز با همین دستان ِ گرم
سخن از داستان ِ سردی می گویم
که حرمت ِ بوسه ی لامسه را فراموش کرده است
آنقدرها هم مهم نیست

ما دیگر غریبه شده ایم
حالا که دیگر به لامسه هم یکدیگر را نخواهیم شناخت
این منم که هنوز در داستان ها زندگی می کنم
در همان داستان ِ شیرین دستها

Saturday, February 05, 2011

پ ج ح ب

و باز من لبریز شعرم
و باز سرشارم از احساس
و باز تنها تر از هر روز
و اینک بی خودم
با خود تر از هر روز
وخرسندم و دردمندم و هشیارم و بیمارم
و بی تابم و سیرابم و می تابم
کمی اینجا ، کمی هم آن طرف در پیش انسانها


پ.و
______________________________________
یک
کاش کلمه ارزان نبود و کاش قلوبمان به راستی می تپید


دو
شاید این تنها جایی است که امروز بهتر از فرداست


سه
زنان پیر را دوست دارم ، چون حالا می دانند چقدر اشتباه بوده اند، اصلاً هم مهم نیست که اعتراف نکنند، کافیست سیگاری با آنها چاق کنی